|
بچه های بندر تر کمن |
|
آلتینگ بیری
|
|
بیر شاخه دا التی نارا منگزاپ دوران التی جورا ایشدن گلیپ اغشام ارا قویی دان سوو چکیپ گیتدی.
عقلیم الدی آلتینگ بیری هر باقیشی درده داری یوره گیمده شوندان باری عشق اتاشین یاقیب گیتدی
سوو دیله دیم آغزیم قوراپ (ایچینگ)دییدی ییغریلجیراپ ایچدیم قیزا اوغرین قاراپ سوو یاقامدان آقیپ گیتدی
خاص دوغوملی خاص برداشلی اون سکیزــ اون دوقوز یاشلی. گول یاقاسی طیلاقاشلی ییلدیریم دک چاقیب گیتدی
سویه نیمی آنگلامادی یا آنگلاسادا گنگله مه دی دییجک سوزیم دینگله مه دی گوزن قاشین قا قیب گیتدی.
شو قوشغی بیگ شاهیرمیز مرحوم کریم قربان نفسنگ (یورک پایاماسی)دییان کتابنن دیر. |
|
لینک ثابت|
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:40 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
تاريخچه اي از موسيقي تركمن
|
|
موسيقي بعنوان يكي از زيباترين و ظريفترين حكمت الهي در زندگي انسانها كاركردهاي اجتماعي مهم و ارزشمندي داشته و از دير باز در ميان ملل با الهام از زندگي روزانه فراز و نشيبهايي به خود مي گيرد. موسيقي سنتي تركمن نيز مانند موسيقي محلي اغلب مناطق دنيا، با الهام از زندگي روز مره اين مردم شكل گرفته است. درباره سابقه تاريخي اين موسيقي اطلاعات زيادي وجود ندارد. بنا به رواياتي بابا قنبر كه در قرنهاي ششم و هفتم م. ميزيسته سازنده دوتار بوده است. او مريد حضرت علي بوده و دوتار را براي به وجد آوردن اسب حضرت علي (ع) ساخته است. محمد فارابي نخستين دانشمند مسلمان است كه كتاب موسيقي را نوشته و اوست كه كمانچه را ساخته است. در دوره امپراتوري سلجوقيان موسيقي تركمن به بالاترين درجه رشد خود ميرسد |
|
لینک ثابت|
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:6 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
از اوج تا افول قدیمی ترین شهر ترکمن صحرا
|
![]() داستان يك شهر يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود شهري آباد و پر رونق با مردماني شاد و با فرهنگ بود. روزي از روزها حاكم بزرگ از پايتخت قصد سفر به شمال را كرد . او از وزراي خود پرسيد : « در ولايت استرآباد كدام شهر را براي سكونتم در نظر گرفته ايد ؟ » وزير اعظم با حوشحالي و با بادي كه در غبغب انداخته بود گفت : « سلطان بزرگ فرستادگان ما خبر آوردند كه در آن خطه شهري آباد ، با مردماني بغايت تميز و آراسته بنام بندر كميش دپه هست و ما آن بلديه را مناسب شأن اعلي حضرت همايوني يافتيم . روزي كه منجمان و رمالان قصر ستار گان آسمان را قران يافتند به حاكم بزرگ خبر دادند كه زمان براي سفر مسعود است و ساعت سفر فرا رسيده است . سلطان با خدم و حشم رو بسوي شمال نهاد . كوه هاي البرز را پشت سرگذاشت وشوق ديدار شهري كه آنچنان تعريفش را شنيده بود او را از توقف در زادگاهش نيز باز داشت . در جواب همراهانش كه رسيدن به زادگاهش را با چاپلوسي تمام بعرضش مي رساندند گفت : « آلاشت را بگذاريد براي بازگشتمان . » با رسيدن به ساحل جنوبي خزر آهنگ مشرق كردند . وقتي ساحل زيباي دريا به انتها رسيد با استقبال حاكم استرآباد و خدمه ي همراه روبرو شدند . پس از اندكي توقف و چاق سلامتي سلطان از حاكم استرآباد نشان بندركميش دپه خواست . حاكم ولايت استرآباد از شنيدن نام بندركميش دپه غرق در حيرت و تعجب شد . با چشمان حيرت زده انگشت بسوي شمال گرفت . سلطان دستور حركت بسوي شمال داد . پس از دو الي سه فرسنگ طي طريق با حيرت پرسيد : « ديگر از دار و درخت خبري نيست . هر چه مسير مي پيماييم وارد بيابان برهوت مي شويم . پس كو آن بلديه اي كه آنقدر تعريفش شنيديم . ؟ » حاكم ولايت استرآباد كه اكنون وظيفه بلد راه را به عهده داشت . گفت : « اعلي حضرتا من نمي دانم چه كسي مدح كميش دپه را گفته است ولي تا آنجا سه فرسخي باقيست . اگر خاطر عالي مكدر است به استرآباد بازگرديم كه در آن خطه سبزه و درخت و آب فراوان است .» سلطان به تندي با درخواست والي مخالفت كرد . آنها در مسير خود از مصب سفلي رود گرگان گذشتند . از دور شهر كميش دپه را در دل بياباني هموار مشاهده كردند . انعكاس آفتاب از حلب شيرواني ساختمان ها جلوه خاصي به شهر مي داد. وقتي وارد شهر شدند با ديدن آن همه رونق بازار ، امتعه و اقمشه مغازه ها و مردمان آراسته و تميزي كه با لباس هاي شيك و نيم پالتو ، كلاه هاي فرنگي و معطر با عطرهاي خوشبو در آمد و شد بودند، هوش از سر سلطان پريد. به ناگه گفت :« چه مردمان آراسته و سرزنده اي دارد اين شهر . » مصب علياي رود گرگان از وسط شهر مي گذشت . سلطان را به يكي از ساختمان هاي چوبي دو طبقه و بزرگي كه در كنار اين رود خانه واقع بود، هدايت كردند . ساختماني بلند كه تماما از چوب هاي توندراي روسيه ساخته شده بود . دور تا دور ساختمان را ايواني گشاد و مفروش ومزين به فرش هاي زيباي دستبافت زنان بندر كميش دپه فرا گرفته بود. سلطان و همراهانش غرق در زيبايي شهر و سليقه ساكنان آن بودند . سلطان به محض ورود به داخل ساختمان براي زدودن گرد سفر تقاضاي حمام كرد او را به حمامي در داخل ساختمان راهنمايي كردند وقتي وارد حمام شد ازوجود انواع صابون هاي معطر تعجب كرد . او اين اجناس را تا كنون در پايتخت نيز نديده بود . سلطان را با گوشت ماهي اوزون برون و خاويار ( اشبيل ) طلايي رنگ فيل ماهي پذيرايي كردند . سپس او بر روي ايوان غربي خانه رفت . باد ملايم و خوش رايحه اي از جانب دريا مي وزيد . وي لحظه اي فكر كرد در بهشت ايستاده است و سپس روي ايوان در محلي كه در نظر گرفته بودند به خواب رفت . در مدتي كه سلطان مشغول استراحت بود، همراهان، در شهربه گردش پرداختند . سركرده محافظان سلطان در حال بازديد از شهر وارد يكي از منازل شد . وقتي وارد خانه شد چشمش به لحاف و تشك هاي تميز كه از پارچه هاي گرانبهاي فرنگ دوخته شده بود و بالشت هايي كه به دست زنان هنرمند بندركميش دپه سوزن دوزي شده بود، افتاد. بي درنگ از صاحب خانه خواست كه آنها را به اعليحضرت همايوني تقديم كند . صاحب خانه از اين درخواست غير منتظره لحظه اي زبانش بند آمد . دلش به انجام اين كار رضا نمي داد . به ناگاه فكري به ذهنش خطور كرد و با خونسردي كامل گفت : اي والامقام امرت مطاع ، اين چند تكه پارچه قابل سلطان شوكت مقام نيست . برايش جان بخواهيد . اما مسئله اي هست كه بايستي حل شود و آن اينكه چند سال پيش برادرم از بيماري جذام فوت كرد . او در اين لحاف و تشك مي خوابيد . عاليجناب برايم تعهد كتبي بدهند كه چنانچه خداي ناكرده سلطان را اين بيماري سرايت كرد، سر من به باد نرود . سركرده با اينكه اين حرف را باور نكرد ، خطر را جايز ندانست و با لبخندي تمسخرآميز گفت : « چه مردمان زيرك و با هوشي هستيد . » و بدون فوت وقت از خانه بيرون جست تا مبادا جذام گريبان او را بگيرد . در تمام اين مدت بر خلاف ميهمانان ديگر حاكم استرآباد و يارانش ساكت و فكور در گوشه اي ايستاده بودند . فرداي آن روز زمان بازگشت فرا رسيد . همه در مقابل ساختمان بزرگي كه سلطان در آن خوابيده بود جمع شده بودند . سلطان از نزديكان خود پرسيد در اينجا چه چيز شما را متعجب كرد .؟ يكي از همراهان گفت : قبله عالم از اينكه در اينجا با هيچ گدايي رويرو نشديم در عجبم . ديگري گفت : سليقه اينان در آرايش منزل ، استفاده از شوينده هاي معطر و رنگ آميزي منازل و حصار حياط بي نظير است . سلطان همه اين سخنان را تأييد كرد و اضافه نمود كه بار ديگر هم به اينجا تشريف خواهيم آورد و حتما يكي از انجنر ( مهندس ) هاي فرنگي را نيز با خود بياوريم تا گذرهاي اين شهر را جدول كشي نماييم . با شنيدن اين سخنان ، والي ولايت استرآباد چهره اش برمي افروخت . زمان حركت فرارسيد و حاكم بزرگ رو بسوي پايتخت نهاد . چندي بعد حاكم يكبار ديگر نيز به بندركميش دپه بازگشت و همانطور كه گفته بود مهندسي به همراه داشت و خيابانهاي اين شهر را انتظام داد . پس از اين وقايع والي استرآباد ياران به نزد خود خواند و به آنان گفت : اگر وضعيت به همين منوال پيش رود خطري بزرگ ما را تهديد خواهد كرد هرچه سريع تر به دنبال راه و چاره اي بايد بود تا كميش دپه ديگر آن نباشد كه هست . يكي از مشاوران گفت : كميش دپه به سه چيز زنده است : نخست به تجارت دريايي ، دوم به صيادي از خزر و سوم به آب رودخانه گرگان كه از وسط شهر مي گذرد . والي طريق انسداد اين سه چيز طلبيد. گفتند : اول گمرك خانه ببنديم تا از تجارت بمانند و به اين ترتيب ديگر كميش دپه بندر نخواهد بود و ادارات بزرگ بي درنگ خواهند كوچيد . در پي آن مسير علياي رود گرگان را از شهر تغيير دهيم تا هم ارتباط شهر از دريا يركنيم و هم كشاورزي از مردم كميش دپه رخت بربندد زيرا زمينهايشان شور است و آب شيرين بجز اين رود چه در فوق چه در تحت زمين ندارند و اين امر باعث كوچ مردم به ديگر بلاد خواهد شد. . يكي از حضار در باره صيد وصيادي پرسيد كه چه بايد كرد .؟ مشاور گفت : براي صيد كار زيادي نمي توانيم بكنيم تنها مي توانيم امتياز صيد را مصادره نموده از اين شهر خارج نماييم چون مردم كميش دپه تنها مردماني هستند كه راه و رسم صيادي مي دانند . براي اين منظور با يك برنامه دراز مدت از آنان استفاده كنيم تا افراد ما را بياموزند تا تدريجا از عده آنان بكاهيم و افراد خودي جايگزين نماييم . از همان روز نقشه هاي شوم به اجرا درآمد . يك ارمني ثروتمند يافتند و زمينهايي جهت كشت برنج در اختيارش گذاشتند به اين بهانه دورتر از كميش دپه در مسير رود بندي زدند و آب رود خانه گرگان را تغيير مسير دادند و به بهانه خشك شدن رود ، گمركخانه ببستند . با تعطيلي گمرك ادارات ببردند . در آشورآده اداره شيلات بساختند صيد را دولتي! كردند و امنيه بر ساحل دريا گماشتند. به اين ترتيب « صيد قاچاق » براي اولين بار در قاموس درياي خزر راه يافت و بعدها پتك سر جوانان شهر شد . بعلت شوري زمين و عدم وجود آب ، حتي براي آشاميدن و از سوي ديگر تعطيلي تجارت دريايي وقدغن شدن صيادي ، ديو بيكاري مردم كميش دپه را به چنگال بي رحم خود گرفت تا جايي كه كميش دپه ديگر قابل زندگي نبود . چه بايد كرد؟ گاري ها به به الاغ بستند، اسباب منازل جمع كردند، براي عملگي به بلاد دور كوچيدند و با چشماني اشك آلود دور شدن شهر رؤيايي خود را نظاره كردند . آنان كه با وضع موجود نساختند، رفتند و آنان كه هواي عشق روزهاي اوج شهرشان را نتوانستند فراموش كنند ، ماندند و تا به امروز سوختند و والي استرآباد نيز تا آنجايي كه توانست با راپورت هاي دروغين از سركشي و طغيان مردم كميش دپه نظر حاكم را از كميش دپه برگرداند و مجوز « رحم نكنيد بر اين ياغيان ... سوخته » را از سلطان گرفت . ... آي آدم ها ، امروز بياييد كميش دپه را ببينيد . بي شك به حالش خواهيد گريست. ( برگرفته از سایت نخبگان کمیش دپه) |
|
لینک ثابت|
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 17:4 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
فرهنگ ما
|
------------------------------------
------------------------------------------------------------------
اینم چند تا عکس با توصیه دوستی عزیز که بجا بود |
|
لینک ثابت|
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:30 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
می نویسم تا فراموش نکنم که هستم.
|
تا حالا به خودت دروغ گفتی؟ خدایا... چه فرقی است میان بودن و نبودن,وقتی نداشتن همه بودن ها با داشتن نبودن ها یکی است؟ چه فرقی است میان شنیدن یا نشنیدن,وقتی پژواک وضوح یک طنین با آوای محو یک صدا یکی است؟ چه فرقی است میان آرامش و اضطراب,وقتی آرامش دوست داشتن با اضطراب تنفر یکی است؟
|
|
لینک ثابت|
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:5 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
قول
|
|
حتما سعي ميكنم كه از عكسهاي تركمني استفاده كنم.
بله شما درست ميگين هم سنگين تره و هم قشتگتره. حتما اين كارو ميكنم اگه بخوام بشتر باهاتون آشنا بشم چه كاري بايد انجام بدم؟ منم ميخوام بيشتر با هم تبادل نظر داشته باشيم از توصيه هاتون واز نظرات قشنگتون نسبت به وبلاگ ممنونم وب خودتونه*رر*منتظر راهكارهاي شما هستم. وپل هاي ارتباطي به اميد اون روز |
|
لینک ثابت|
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:13 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
تولد
|
|
دوستان ۱ هفته به تولد اینجا مونده (یادتون نره)
|
|
لینک ثابت|
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:18 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
راهکار
|
|
از دوستانی که برام آف گذاشتن ممنونم .از توجه شما به وب نوشتها تشکر میکنم.
این کار شما باعث تشویق بیشتر من برای ارائه مطالب جدید میشه. دوستان وبلاگی من: مریم- افشین- محمد- داوود- سعید- نادیا- کامران- و...... سارا و.... از دوستانی که می خوان برای ارائه مطلب با من همکاری کنن (چند بار بگم) می تونن از طریق ایمیل یا آدی من که اون بالا به اون گندگیه برام مطلب بفرستند. راه دیگه ای نداره. از این که میبینم چند تا از ترکمنها رو تونستم با خودم همکار کنم خوشحالم به نظرم کار فرهنگی خوبیه به جای اتلاف بیهوده وقت در روم ها .... مگه نه؟ |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:41 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
چند روزی به تولد وبلاگ مونده
|
|
هر کس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمی خراشیم ما نیکی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
hamed |
|
لینک ثابت|
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:30 توسط حامد پسر ترکمن |
|
|
یاداوری چند تا از مطالب گذشته به مناسبت اولین سالگرد وبلاگ
|
|
اگرکسي واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش پس مواظب خودت باش
-----------------------------------------------------------------------------------
================================================== hamed چون سنگ به خود ميپيچم از چون سنگ بودن
تهي از عشق وشورورنگ بودن
خدايا!روزني،نوري،صدايي
تو واينقدر بي آهنگ بودن؟!
![]()
قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری ، قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند مادر من غم هاست مهد و گهواره من ماتم هاست قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره او نا پیداست قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک ، زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا زشت مانند زال دنیا قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!
خاطراتم تكه تكه شده اند
زندگي را دزديديم ولي جايي براي پنهان كردنش نداشتيم
گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
*********
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم ،از جمع پراکنده رندان
جهانم،در صحنه ی بازیگری کهنه دنیا ،عشق است قمار من و بازیگر
آنم"با آنکه همه سوخته در بازی عشقند بازنده ترین هست در در
این جمع نشانم
ای عشق زهر است از تو به کامم ،دل سوخت ،تن سوخت ماندند
من و نامم.
عمریست که می بازم و یک برد ندارم ،اما چه کنم عاشق این کهنه
قمارم،"ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت،بگذار ببارد به سرم
سنگ مصیبت
من در به در عشقم و رسوای جهانم چون سایه به دنبای سر عشق
روانم ،او کهنه حریف من و من کهنه حریفش سرگم حالیم من و او
رو سر جانم
باید که ببازم با درد بسازم ،در مذهب رندان این است نمازم
************
و .......... اشکی به امتداد آسمان دلتنگی سهم من از زندگیست |
|
لینک ثابت|
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:10 توسط حامد پسر ترکمن |
|
| وبلاگ من |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز از این که این به این وبلاگ سر زدید متشکرم من حامد هستم یک پسر ترکمن که می خوام توسط این وبلاگ گامی مفید در رابطه با قوم خودمان و ایل ترکمن بردارم.این ادی من :ghasr_tazegol
|
|
من در یاهو |
|
روی این لینک کلیک کنید وشکلک مورد علاقه خود را در وبلاگ قرار دهید
|
|
نویسندگان |
|
|
|
امکانات |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
.::عضو یت رایگان = پول ::. |
|
پیوندهای روزانه |
|
نامردی ترکمن های سوئد |
|
لینک های مفید |
| جستجو در وبلاگ |
|
|
|
آمار وبلاگ |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
| با همکاری |