یک نفر جایی تمام رویاهایش لبخند توست در فکر توست.

سلام دوستان به خاطر دیر به دیر آپ شدن وبلاگم ازتون معذرت میخوام بخاطر مشغله کاری بسیار زیاد وکمبود وقت زیاد و به موقع نمیتونم به وبلاگ سر بزنم واین مسئله مثل اینکه صدای اعتراض خیلی از دوستان وهمشهریان و...در اورده اونم کجا؟تو سرویس دانشگاه ......وای ی ی ی خلاصه ببخشین از این به بعد سعی میکنم به روز کار کنم ونظرات وبه اصطلاح لایک های شماست که منو وادار به گذاشتن مطلب میکنه.

سعدي ميگويد ...

 

 

باحسود چه كنم ؟؟؟ كه او خود در رنج است واين رنج او را بس.

اگر خواهان سلامت هستي در ساحل دريا زندگي كن نه در دريا.

خداوندا هرچه صلاح ميداني در مورد من انجام ده زيرا بنده را روا نيست كه

 حكم كند حكم كردن درخور و شايسته ي سروران است.

هرگاه در ميان جمع يك نفر ناداني خلاف كرد نه آبرويي براي كوچك ميماند نه بزرگ.

 

سخناني از اينيشتاين ...

 

 

شكم خالي مشاور سياسي خوبي نيست.

نيروي جاذبه مسؤل افتادن افراد در عشق نيست.

من هوش خاصي ندارم فقط شديدن كنجكاوم.

نگران آينده نيستم خودش به زودي خواهدآمد.

اگر a كليد موفقيت باشدآنگاه a=x+y+z كه در آن xكار y بازي و z

بسته نگه داشتن دهان است.

تخيل مهمتر از دانش است.

اطلاعات به معني دانش نيست.

منطق شما رااز aبه b ميبرد ولي تخيل شما را همه جا خواهد برد ...

 

زندگي چيست ...

 

زندگي مثل بازي شطرنج ميمونه اگه بلد نباشي همه ميخان يادت بدن

ولي اگه بلد باشي همه ميخان شكستت بدن..                                                                    

زندگي با همه ي وسعت خويش محفل ساده ي غم خوردن نيست؟

حاصلش تن به قضا دادن وافسردن نيست اشتياق وهوس وديدن و ناديدين نيست!

 زندگي جنبش جاري شدن است.

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي آبتني كردن در حوضچه ي اكنون است.

زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و

دکمه های سفید برای برای شادی ها

اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که

دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی .

 

لطفاَدر اين جملات اندكي تاْمل فرماييد ...

 

حاصل عشق مترسك به كلاغ مرگ يك مزرعه است_چرچيل .

اگر مثل خر پر زور باشي سوارت ميشن واگر مثل گاوگنده باشي ميدوشنت و

تنها افكار وانديشه ي توست كه همه را ميترساند.

سكوت سخن بزرگي است كه خداوند به گوياترين زبانها بخشيده است_اُرد بزرگ .

هركودكي با اين پيام به جهان مي آيد_كه خدا هنوز از انسان نااميد نشده_ تاگور.

به زبان اجازه نده كه قبل از انديشه براه بيافتد_شيلون.

آنچه ميدانيم يك قطره است وآنچه نميدانيم يك اقيانوس_اسحاق نيوتون.

ما آمده ايم با زندگي قيمت پيداكنيم نه با هر قيمتي زندگي كنيم_آیت الله بهجت.

هميشه متوسط ها بر جهان حكومت ميكنند_چرچيل .

اعتدال وميانه روي انسان را در وصول به مرحله كمال نزديك مي كند_ارسطو.

آنكه بيش از اندازه محتاط است كمتر كار انجام ميدهد_شيلر .

نيرو به جهان گفت تو ازآن مني جهان اورا بر تخت خود به بند كشيد_تاگور .

مرد بزرگ از سه چيز پرهيز مي كند شهوت درجواني ستيزه جويي

در ابتداي كهولت وجاه طلبي در پيري_كنفسيوس .

به شخصي كه به هيچكس اعتماد ندارد، اطمينان نداشته باشيد_كريستوف مارلو .

اگرخداوند آرزويي در دلت انداخت بدان كه

توانايي تو را در رسيدن به آن آرزو ديده است_جُبران

اتلاف وقت خودكشي واقعي است_يونگ .

مقياس ارزش مرد اهميتي است كه به وقت خود ميدهد_رالف والدو .

حقيقت هميشه عجيبتر از تخيل است_لرد بايرون .

فحش دليل آن كساني است كه حق ندارند_ژان ژاك روسو .


 

بخشي از سخنان چارلي چاپلين به دخترش ژرالدين ...

 

 

 

 

دخترم هيچگاه به خود مغرور نشو چون هميشه كساني هستند كه بهتر از تو باشند.

(دختر چارلي نيز بازيگر تاتر بود)هر گاه در صحنه ي تاتر به خود مغرور شدي

 سريع آنجا را ترك كن و برو....

دخترم من همراه اين نامه يك چك سفيد امضا برايت ميفرستم

هر قدر خواستي بنويس وهيچگاه در فقر زندگي نكن.

اما هر وقت دو فرانك خرج كردي به خود بگو دومين سكه مال من نيست  میتواند

 مال يك فرد گمنام باشد كه امشب فقط يك فرانك نياز دارد...

دخترم دل به زيورآلات والماسهاي اين دنيا نبند كه بزرگترين الماس خورشيد است

 كه بر گردن آسمان ميدرخشد...

دخترم برهنگي بيماري عصر ماست.هيچكس شايسته آن نيست كه

دختري ناخن پايش را بخاطراوعريان كند.

من پيرمردم شايد حرفهاي خنده داري بزنم اما به نظر من تن عريان تو بايد مال كسي

باشدكه روح عريانش را دوست ميداري بد نيست

اگر انديشه تو در اين باره براي ده سال پيش

باشد نترس اين دهها سال تو را پير نخواهد كرد...

نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 18:32 | لینک  | 

دوره تاریخی:

تركمنها در زمانهای گذشته به نام «غُز» یا «غوذ» (Guz) ، كه از كلمة «اُ‎غوذخان» جد مشترك آنها گرفته شده است ، خوانده می شدند . دربارة تاریخ تركمنها به طور دقیق اطّلاع صحیحی در دست نیست . تنها اطّلاعات موجود به طور جسته و گریخته از كتابهای تاریخی و یا سفرنامه ها گرفته شده است . طبق نظر «بهادرخان» ، تركمنها در منطقة ساحلی شمال دریاچة «ایشیق گل» (Ishiq Gel) در مغولستان زندگی می كردند . بنابراین ، به نظر می رسد كه آنها به تدریج از بخشهای شمالی مغولستان ، و نه بخشهای شرقی و جنوبی آن ، به طرف جنوب مهاجرت كرده و در قرن ششم میلادی در نزدیكی رودخانة «سیردریا» (سیحون) ساكن شدند و سپس در قرن دهم میلادی به نزدیكی «آمودریا» (جیحون) و منطقة مرو آمدند . تركمنها در قرن یازدهم میلادی در مرو ساكن شدند . زیرا در آن زمان مرو بسیار پیشرفت كرده بود . این شهر بعداً به وسیلة حملات «هون ها» ومغولها ، سقوط كرد .در هر صورت می توان تاریخ تركمنها را به سه دوره زیر تقسیم كرد :
الف- دورة بیابان گردی
ب- دورة مهاجرت به تركمنستان و تركمن صحرا
ج- دورة بعد از مرز بندی رسمی بین كشورهای روسیه و ایران



دورة افسانه ای:

می توان تاریخ تركمنها را از آغاز خلقت تاكنون به شرح زیر نگاشت :
حضرت آدم (ع) نخستین انسان روی زمین بود . بعد از وی «شیث» (s hith) بزرگترین پسر او ، جانشین وی و پیامبر بود . او در حدود 912 سال زندگی كرد . «انوش» (Enush) فرزند وی پس از پدر ، رهبر و پیامبر شد . سپس «قی نان» (Qeynan) كه 840 سال زندگی كرد و فرزند «انوش» بود ، رهبری و پیامبری را به عهده گرفت . «مهلائیل» (Mehlail) فرزند «قی نان» پس از او بر جای پدر نشست . وی 920 سال زندگی كرد و در زمان او فرزند آدم زیاد شده و در منطقة وسیعی پراكنده شده بودند . او در شهر «سور» در «بابل» زندگی می كرد و مردم در آن زمان در كوهها و جنگلها می زیستند . «مهلائیل» از آنها خواست كه روستاها و شهرها را بنا كنند و به كشاورزی بپردازند . پس مردم به كاشتن گندم و جو همت گماشتند . بعد از او پسرش «بارد» (Bared) یا «ادریس» (Edres) رهبری و پیامبری را به عهده گرفت و بعد از وی نیز پسرش «اخنوش» (Ekhnush)، كه 908 سال زندگی كرد ، پیامبر مردم شد . او علم پزشكی می دانست و مردم را به خداشناسی دعوت می كرد . «متوشلخ» (Metushelekh) فرزند او جانشین وی شد . پس از او «لامق» حضرت نوح علیه السلام فرزند «لامق» رهبری مردم را بر عهده گرفتند . چنانكه در «جامع التّواریخ» مذكور است حضرت نوح (ع) در 250 سالگی به پیامبری رسید ولی بیشتر امت وی به او و پروردگار یكتا ایمان نداشتند . در طی 700 سال فقط 80 نفر به او ایمان آوردند . او از خدا خواست كه امت او را نابود كند . خداوند نیز با او موافقت فرمود و از طریق جبرئیل به او پیام داد كه یك كشتی بزرگ بسازد . این كشتی با وسیلة او و پیروانش ساخته شد . آنها به اندازه كافی غذا و از هر نوع حیوان یك جفت در كشتی گذاشتند . درآن روز باران و طوفان آغاز شد و برای مدتها ادامه داشت . حضرت نوح (ع) و پیروان در روز موعود به كشتی درآمدند . تمام زمین و حتّی قلّة كوهها به وسیلة آب پوشانده شد .
كشتی بعد از شش ماه در «موصول» در شمال تركیه به گل نشست . آنها تنها انسانهایی بودند كه از طوفان جان سالم بدر بردند . پس از سالها تمام پیروان او به جز پسران او و زنانشان به رحمت ایزدی پیوستند . حضرت نوح (ع) دارای سه پسر به نام های «یافث» (Yafeth) ، «سام» (Sam) و «حام» (Ham) بود . «یافث» جد مشترك ترك ها و زردپوستان است كه در شمال زندگی می كرد . «سام» كه در خاورمیانه می زیست جد اعراب و ایرانیان است و «حام» نیز كه در هندوستان به سر می برد جد سیاه پوستان است . بنابراین ، این سه برادر جد مشترك تمام انسانهای امروزی هستند . «یافث» احتمالاً پیامبر بود و به صورت كوچندگی زندگی می كرد . او تابستانها را در «اورتاق» (Urtaq) و «كرتاق» (Kertaq) كه كوههای بلند و عظیم هستند و نیز در شهر «اینانج» (Inanj) در مغولستان می گذراند و زمستانها نیز به «اورسوق» (Ursuq) ، «قاقیان» (Qaqeyan) و «قره قروم» (Qare Qurum) در مغولستان می رفت. او دارای هفت پسر بود كه یكی از آنها « ترك » (Turk) نام داشته و جد تمام تركهاست . «ترك» چهار پسر داشت . «توتك» (Tutek) یكی از پسران او دارای فرزندی بنام «الیجه خان» (Elije Khan) بود .«دیب باقوی خان» (Dibbaquy Khan) پسر او ، نیز پدر ، « گوك خان» (Guk Khan) بود .
او نیز پسری بنام «آلینجه خان» (Alinje Khan) داشت كه دارای دو پسر به نامهای «مغول» (Moghol) و «تاتار» (Tatar) بود كه به ترتیب اجداد مغول ها ( زردپوستان ) و تاتارها هستند . «مغول» چهار پسر به نامهای «قراخان» (Qara Khan) ،«آورخان» (Aver Khan) ،«گورخان» (Gur Khan) و «گوزخان» (Guz Khan) داشت . «قراخان» پس از ازدواج صاحب پسری بنام « اُغوذخان» (Oghuz Khan) شد كه جد مشترك تركمنهاست .

-------------------------------------------------------------------------------------

گروهـهایی كه هـم اكنون « تركـمن » نامیده می شـوند قبلاً « غز » ، « غـوذ» و یا « أغوذ » نامیده می شدند كه از نام جد مشترك آنها یعنی « اُغوذخان » گرفته شده بود . در اینكه چرا آنها تركمن نامیده می شدند . دلیل قانع كننده یی وجود ندارد . تنها در كتب قدیمی به این مطلب بر می خوریم كه تركمنها در جواب « تو كی هستی؟ » میگفتند : « ترك من » یعنی من تركم و نیز گفته شده است كه لفظ تركمن برای تمایز آنها از ترك ها به آنها داده شده است كه نخست « ترك مانند » بوده و در اثر كاربرد در طی زمان و به مرور به « تركمن » تغییر شكل یافته است .
به هر صورت ، تركمنها گروهی زرد پوست بوده اند كه احتمالاً در مغولستان سكونت داشته اند و سپس كم و بیش به طرف غرب منطقه و تركمنستان آمده اند در ضمن در طی زمان به تدریج با غیر تركمنها مخلوط شده اند .
در «برهـان قاطع» آمده اسـت كه اُغوذها (تركمنها) ، نخست در مغولسـتان زندگی می كردند . در كتیبة اورخان كه متعلّق به قرن هشتم است از آنها ذكر شده است ، ولی مورّخان آنها را ترك و نه تركمن ، به حساب آورده اند . در دایره المعارف چینی قرن هشتم گفته شده است كه تركمنها در غرب زندگی كرده و در آنجا «تو-كو-مونگ» (TO-KU-MONG) خوانده می شدند . از طرفی می توان گفت كه «تو-كو-مونگ» نام دیگر كشور «آلان» است كه مردم «اُغوذ» در قرن دهم در آنجا زندگی می كردند . در حال حاضر تركمنها در تركمنستان شوروی و تركمن صحرای ایران زندگی می كنند . بعضی از گروههای تركمن نیز در افغانستان ساكنند . گروهی از تركمنـها دریـای خــزر را دور زده و هم اكنون در تركیـه و عــراق به سـر می برند .






( این نکته را متذکر شوم که مطلب آخری از یک کتاب گرفته شده و برای فلسفه پیدایش نام ترکمن مطالب متفاوتی به چشم میخوره مانند: ترکمن همان ترک مسلمان یا ترک با ایمان و..

نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 8:11 | لینک  | 

تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه

چه دربند و اسیر افکار سیاه ....

تقدیم به همه ...


چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ...

آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... سین . جیم



من به زنِ وجودم افتخار می کنم


دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده


من متولد می شوم، رشد می کنم


تصمیم می گیرم و بالا می روم.




من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.


من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !


ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!


ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم


قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم
گاهی غلیظ


می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،


می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...


برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،


آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،


مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...


.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،


اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...


من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،


فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...


حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب


در ذهن داری مغایر باشد.



زن من یک موجود مقدس است؛


نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی


تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.


نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.


اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛


به هرکه بخواهد، هر جا



زن من یک موجود آزاد است.


اما به هرزه نمی رود.


نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛


به احترام ارزش و شأن خودش.


با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،


حتی به جهنم!



زن من یک موجود مستقل است.


نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،


نه صندلی که رویش خستگی در کند


و نه نردبان که از آن بالا برود.




زن من به دنبال یک همسفر است،


یک همراه، شانه به شانه.


گاه من تکیه گاه باشم گاه او.


گاه من نردبان باشم ،


گاه او.


مهر بورزد و مهر دریافت کند.




زن من کارگر بی مزد خانه نیست


که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد


و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛


که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.


روزهابشوید و بساید


و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ




زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!


در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،


بچه ها بوی جیش نمی دهند،


لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛


اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!




زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛


ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه


که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ


زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،


در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.


نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.


گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند


اما از حرکت باز نمیایستد.


دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛




من یک زنم ...


نه جنس دوم...


نه یک موجود تابع...


نه یک ضعیفه ...


نه یک تابلوی نقاشی شده،


نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،


نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،


نه یک دستگاه جوجه کشی.




من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،


بی آنکه دیگری را بیازارم...


فرای تمام تصورات کور،


هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!




باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،


بی تفاوت و بی احساس باشم،


بی ادب و شنیع باشم،


بی مبالات و کثیف باشم.


اگر نبوده ام و نیستم ،


نخواسته ام و نمی خواهم.ـ




آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،


احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم،


هر روز و هر لحظه ...


من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم


و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند


و تحسین می کنند




آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،


احترام می خواهد و احترام می کند.

 

 

 

نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 11:19 | لینک  | 

 

jvuixvbp34it2l4p86mi.jpg

پرویز شاپور نویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند.
در سال های ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک ‌تر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱ پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به اواشاره کرده، و شاپورنیز از«کامی» ب عنوان نام مستعار وی استفاده میکرده‌ است. رابطه زناشویی این دو به خاطر دخالت‌های نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی کشید.
پس از جدایی از فروغ ، شاپور هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخرعمرهمراه  با کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد وی در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده تهران بستری شد و درساعت ۶ صبح ۱۵ مرداد درگذشت.آرامگاه پرویز شاپوردر قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است. مادر «شاپور» می‌گفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و جنگ های هنری و ادبی سر در می‌آورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده. در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم:   


بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.

 
زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.


جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.


برای مردن عمری فرصت دارم.

 
اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.


ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.

 
با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.


سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.
 
 
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد. 


به نگاهم خوش آمدی


قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.

 
  هر درخت پیر، صندلی جوانی می‌تواند باشد

 
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
 
 
روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!   
 
  • به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است

  •  
  • برای اینکه پشه‌ها کاملاناامید نشوند، دستم را از پشه‌بند بیرون می‌گذارم.

  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.

  •  
  • غم، کلکسیون خندهام را به سرقت برد

 

  • بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!



  •  
  • باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.

  • قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد

 

  • فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند

    - در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد. 
     
     
  • رد پای ماهی نقش بر آب است

  •  
  • گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند 
     
  •  
  • با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم

  •  
  • با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید

  •  
  • دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند

 

 

  • پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند. 

     
  • آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید


                                                   
 
                 پرویزشاپور
نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 8:2 | لینک  | 

 

 



















































































 

نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 7:53 | لینک  | 

ادامه زندگی برای اجزای بدنم


ادامه زندگی برای اجزای بدنم - www.RadsMs.com

شاید روزی فرا برسد که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای

که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است

و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است

و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه

زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.

بگذارید آن را بستر زندگی بنامم .

بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.




چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند …
نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 8:56 | لینک  | 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد .

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد .

یادم باشد که روز و روزگار خوش است ، 

وتنها دل ما دل نیست .

یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم ، 

و از آسمان درسِ پـاک زیستن .

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند . 

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .

یادم باشد زندگی را دوست دارم . 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم .

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم .

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود .

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم .

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم . 

یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت . 

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود . 

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود . 

یادم باشد قلب کسی را نشکنم .

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد .

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم . 

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد ..

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست .

یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند . 

یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 19:20 | لینک  | 

ای کاش می توانستم بگویم چقدر دوستت دارم

ای کاش می شد لرزش دستانم را در دستهایت حس کنی

ای کاش می توانستم آسمان آبی قلبت را توصیف کنم

ای کاش می شد صدای هق هق گریه هایم را بشنوی

ای کاش می توانستم چشمانت را در چشمانم زندانی کنم

ای کاش می شد حرارت قلب بیقرارم را احساس کنی

ای کاش می توانستم تو را برای همیشه داشته باشم

ای کاش می شد تمام حرفهای عاشقانه ام را درک کنی

ای کاش می توانستم تا آخرین نفس در کنارت باشم

ای کاش می شد هر لحظه و هر ثانیه در کنارم باشی

ای کاش می توانستم عشقم را به تو ، بر زبان بیاورم

ای کاش می شد هزاران بار ، عاشقانه صدایم کنی


ای کاش می توانستم غم دوری از چشمانت را تحمل کنم

ای کاش می شد تا آخرین لحظه زندگانی ، نگاهم کنی

ای کاش می توانستم بگویم که دیوانه وار عاشقت هستم

ای کاش می شد تمام خستگی هایم را درمان کنی

ای کاش می توانستم سر روی شانه هایت بگذارم و بگریم

ای کاش می شد اشکهایم را با یک لبخند زیبایت دوا کنی

ای کاش می شد......!




نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 0:19 | لینک  | 

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بالهای سفید مرگ روزتان را پریشان میکند همراه خواهید بود. آری شما در خاطر خاموش خدا نیز همراه خواهید بود . اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند. به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید . ار نان خود به یکدیگر بدهید و اما از یک گرده نان نخورید. با هم بخوابید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید همان گونه که تارهای ساز تنها هستند و با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند. دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری. در کنار یکدیگر باستید اما نه نتگاتنگ : زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.
نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 22:35 | لینک  | 



سنت و تجدد

من یک ترکمنم، در صحرای پربرکت ترکمن بدنیا آمدم. در صحرائی که دشت های وسیع و الوانش در بهاران لاله های سرخ و شقایق های گلکونش هر چشمی را به سوی خود می کشد و روایح دل انگیز بهار را با نغمه های کبک و قرقاول هایش درهم می آمیزد و نوید عشق؛ عشق به کار، عشق به زندگی را در فضا می پراکند. در صحرائی که زمین های پر برکتش بستر خوشه های زرین گندم و بوته های پنبه است. بی جهت نیست که صحرای مرا سرزمین طلای سفید نامیده اند. من یک ترکمنم و در صحرای حاصلخیز ترکمن بدنیا آمده ام. صحرائی که از کوهها و تپه های سرسبز جرگلان در شرق تا دریای نیلگون خزر درغرب و از رود اترک در شمال تا دامنه البرز تا جنوب امتداد میابد. صحرائی که از دیر باز انسان هایی ساده وآزاده، قانع و مهربان ساکنین آن بوده وهستند. صحرائی که در طول تاریخ طولانی اش شاهد حوادث بیشماری بوده است. حوادثی که سرشار از درد و رنج و گاه توأم با شادی و امید بوده است. صدای این رنج وشادی را می توان از نغمه هایی که از عمق دل تارهای دوتار بیرون می آید بروشنی شنید. و تصاویر آنرا ازقصه هایی که مادر بزرگ ها روایت می کنند بوضوح مجسم کرد.

صحرای امروز من صحرای دیروز نیست، صحرای امروزمن صحرائی است که دهقانش در حسرت کاشت و برداشت زمین برای خود است، صیادش در آرزوی صید بی دغدغه، کارگر و کارمندش امیدوار ماندن در صحرا و جوانانش در عطش آینده ای مطمئن و دخترانش در فکر رهایی از قید وبندهای سنتی دست و پا گیرند. با این همه صحرای امروز با صحرای دیروز من یک چیز مشترک، یک رنج مشترک دارد، رنج ترکمن بودن. و من میخواهم اینجا از رنج ترکمن بودن بگویم. رنجی که شاید برای خیلی ها آشنا و ملموس باشد، و برای عده ای نیز غیر واقعی و بیگانه نماید. باک نیست. بگذار کمی از دورتر شروع کنم. از زمانی که در ترکمن صحرا و در سراسر ایران هنوز عصر شتر بود. موتور هر چند در غرب شتابان در حال پیشروی بود ولی در ایران پدیده ای کمیاب و کاملا غیر معمول محسوب می شد. لذا مناسبات اجتماعی نیز مناسباتی در خور احوال عصر شتر بود تا موتور. می خواستم از رنج ترکمن بودن بگویم. ترکمن بودن یعنی تنها بودن، ترکمن بودن یعنی همیشه با زور در ستیز بودن، ترکمن بودن یعنی همیشه نگران بودن؛ نگران خودی ونگران بیگانه، ترکمن بودن بعنی همیشه متفرق بودن و .... از دوران کودکی بیاد دارم که مادر بزرگم برایم تعریف میکرد و من همیشه فکر میکردم که او برایم قصه می گوید ولی نگو که اوبخشی از خاطرات زندگیش و خاطرات مردمش را در قالب قصه برایم می گفته است. او تعریف می کرد که چگونه پدر بزرگش که یکی ازسران گوکلان بود، ترکمن های گوکلان را متحد کرده و با کمک دوست و همرزم نزدیکش با سران طوایف دیگر ترکمن به توافق می رسند و اتحاد تمام ترکمن ها را اعلام می نمایند. حتی کردهای اطراف بجنورد نیز همدستی و برادری خود را با ترکمن ها اعلام می کنند.اما دیری نمی پاید که اتحاد بین ترکمن ها، و ترکمنها و کردها بخاطر اختلافات داخلی از یکسو و تحریکات و دسیسه های دشمنان از سوی دیگر بهم میخورد. از این وضعیت ناگوار رضا خان میر پنچ به رهنمود و کمک انگلیسی ها برای تار و مار کردن ترکمن ها نهایت استفاده را می برد. سرداران و رزمندگان علیرغم مقاومت جانانه در مقابل ارتش منظم رضا خان تن به شکست می دهند. قشون سرکوبگر از گوشه ای از ترکمن صحرا وارد می شود و به هیچ احدی رحم نمی کند. مادر بزرگ من که در آن ایام نوجوانی بیش نبوده به همراه برادر بزرگترش ترک دیار میکند و به چکیشلر می گریزد. تفرقه، یأس وسرخوردگی بر صحرا چیره می شود. نور امید در افق های ناپیدا محو می گردد، زمانه به زیان مردم صحرا و به خواست زورگویان بازی می کند. بعد از مدتی اقامت در چکیشلر، او با پدربزرگم ازدواج کرده به کومیش دفه کوچ می کنند. او از رفع حجاب در ترکمن صحرا چه قصه هایی که تعریف نمیکرد. او تعریف میکرد که مأموران رضا شاه به زور عرقچین ها و لباس های ملی مردان و روسری های زیبای زنان و کودکان ترکمن را جمع آوری و در ملاء عام به آتش می کشیدند. مأموران رضاخانی برادر پدربزرگم را مجبور به پوشیدن کت وشلوار و کلاه شاپو و زدن کروات نموده و او را وادار می کنند که دست در آرنج زنش در تنهــا خیابان کومیش دفه در ملاء عام قدم زنند. همسر عمو بزرگ حاضر به مرگ بوده ولی راضی به انجام چنین کاری نبوده. برای او انجام چنین کاری شرمی بزرگ تلقی می شد. منظور از آنهمه، ظاهرا از میان برداشتن سنن و ایجاد جامعه مدرن وجدید بوده است. غافل از اینکه مدرن سازی جامعه با تبدیل پوشش و لباس و آنهم از طریق جبر و زور نه تنها بدست نمیآید بلکه نیروهای مقاومت در قبال تحول را تقویت و تشدید می کند. شما فکرش را بکنید که در مملکتی که هنوز در عصر شتر بسر میبرده و ساختار اجتماعی قبیله ای در آن حاکم بوده یک عده بیایند و بخواهند یک شبه ساختار سنتی را بر هم زنند و باصطلاح جامعه را در مسیر ترقی هدایت کنند. چی پیش می آید؟ شکستن سنت ها در روند تحول و تکامل طبیعی جامعه پدیده ای بجا وپسندیده است، هر چند که حتی خود این روند نیز همیشه آنگونه که باید، صورت نمی پذیرد. ولی بهرروی اگر تغییر سنت و آفرینش نو خواست جامعه باشد، نو به هر شکلی راه خود را باز کرده و جای خود را در جامعه می یابد. اما تلاش برای قالب کردن هر پدیده نو بدون در نظر گرفتن شرایط عینی و زمینه های ذهنی، و تشبث به زور نتیجه ای جز به تاخیر انداختن زایش نو چیز دیگری دربر ندارد. درواقع اندیشه آفرینش و ایجاد دگرگونی در جامعه نه از راه خشونت و جنگ، که از طریق گفتگو و مناظره و نقادی امکان تحق دارد. متأسفانه در فرهنگ ما ایرانیان حربه شمشیر خیلی بیشتر از تدبیر سخن بکار گرفته شده، و نقد نیز به معنای نفی برداشت شده است. به همین جهت پای بندی به تعامل و تساهل اندک و جایگاه خرد تنگ بوده است. آری! صحرای سرسبز و پر برکت من همیشه شاهد ستیز نو و کهنه، تجدد و سنت، ترقی و بازدارندگی، انسانیت و بربریت، آزادگی وبندگی بوده است. رضا شاه بعد از استقرار کامل در قدرت تقریبا تمام شمال ایران بویژه مازندران و زمین های ترکمن صحرا را به «تصرف» شخصی خود درآورد. و مردم صحرا را در مقیاسی گسترده به بیگاری کشید. بسیاری تحت فشار کارهای طاقت فرسا و عده ای نیز توسط گلوله های سربازان رضا خانی کشته شدند. بعد از تثبیت موقعیت، سرتیپ امان ا... جهانبانی فرمانده لشگر شرق در اریبهشت ماه سال 1306 در اعلامیه ای خطاب به" ترکمن ها ی خاور ایران" از جمله نوشته است که: "طوایف ترکمن باید اطمینان داشته باشند که روزگاری ارتش با توپ ها ومسلسل ها وسرنیزه ها و شمشیر های مرگبار خود به سوی آنها می آمد سپری گشته است.آن روزگار، روزگار قصاص بود، اکنون دوران برادری و دوستی فرارسیده است. آن روزگار روزگار خشم شاه بود، اکنون دوران عطوفت و توجه است. ترکمن ها ...باید بدانند که اعلیحضرت همایونی مرا برای پدید آوردن فرهنگ و تمدن مأمور کرده اند." فرهنگ و تمدن رضاشاهی تداوم استبداد شاهان قبل از خودش بود. البته او به سهم خود فرهنگ جنگ و خشونت را بیش از پیش به سنت و فرهنگ ایرانیان تزریق نمود، اندیشه و تفکر اهداف یکپارچه و متمرکز را به قیمت مرگ آزادی ــ هم آزادی اندیشه، هم آزادی زبان و هم آزادی جستجوی حقیقت ــ به کرسی نشاند. و نتیجه آن چیزی نبود جز مرگ خرد و عقلانیت و مرگ شرف انسانی و تبدیل نقض حقوق انسانی به فرهنگ جامعه! و صحرای سر سبز و پر برکت من یکی از قربانیان این روند بود. روندی که حاصلش برای صحرا و مردم ترکمن رنجی عمیق، رنجی تاریخی بهمراه داشت.

آذر ماه 1384 ر.الف.جانلی


نوشته شده توسط حامد پسر ترکمن در ساعت 16:20 | لینک  |