آموخته ام که هر چه زمان کمتري داشته باشم، کارهاي بيشتري را انجام مي دهم.
آموخته ام آن زماني که هيچ کاري نمي توانم براي کسي انجام دهم، مي توانم براي او دعا کنم.
آموخته ام وقتي که کودک چند ماهه شما با دست کوچکش، انگشت کوچک شما را مي گيرد، شما را به اسارت زندگي مي کشد.
آموخته ام که همه کساني که با شما زندگي مي کنند، شايستگي برخورداري از لبخند شيرين شما را دارا مي باشند.
شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نيلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يک جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
تو را از بين گلهايی كه در تنهايی ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنكه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرتو ترديد
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض كوچک يک ابر
نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.